تبليغاتX
حرفهای من و ...





















حرفهای من و ...

تو هر ترم و هر سال و مقطع تحصیلی که باشی وقتی امتحان داری میگی اگه امتحانام تموم بشه فلان کار و انجام میدم و هزار تا برنامه میریزیم اما همین که امتحان تموم شد همه ی برنامه ها دود میشن میرن هوا.امروز بعد از یک ماه بالاخره امتحانام تموم شد.ترم بدی بود.دوستش نداشتم.با خوبی و بدیش بالاخره گذشت.تو این چند روز یکی از دوستام برام یه پیام فرستاد.دوست داشتم شما هم بخونید

(از عارفی پرسیدند روی نگین انگشترم چه حک کنم که چون شاد شدم به آن بنگرم و چون غمگین شدم نیز به آن بنگرم؟ گفت حک کن «میگذرد» )

بازم ببخشید حرفای بی ربط نوشتم.

 

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت0:28توسط نوشین | |

سلام دوستای گلم

باورم نمیشه این منم که به وبلاگم نرسیدم و به دوستام سر نزدم.همیشه میگن از کسی ایراد نگیر که به سر خودت میاد.منم همینکارو کردم.به همه گفتم بی معرفت که اینطوری شدم.

امروز سمپاشی داشتیم انقدر این سمپاش سنگین بود که کمرمون خورد شد اما خیلی خوش گذشت.یکی از بچه های کلاسم همه رو بستنی مهمون کرد.

کلا روز خوبی بود.

امیدوارم از من بی معرفت ناراحت نباشید.

دوستای گلم دوستتون دارم.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت18:44توسط نوشین | |

سلام

سال نو رو به همه تبریک میگم.

بعد اینکه ببخشید دیر تبریک گفتم.

بعد اینکه تو سال جدید هم خاله ام رو از دست دادیم.اما من واسه فوت خاله

 ناراحت نیستم.نه اینکه ناراحت نباشم.اما وقتی فکر میکنم میبینم راحت

شد.از دست آدما راحت شد.از دست موجودی به اسم انسان که اسم

خودشو گذاشته آدم.

آدم بودن لیاقت میخواد.چرا دنیا اینجوریه؟

چرا انقدر همه بد شدن؟چرا همه چیزا انقدر زود فراموش میشن؟چرا بدی

داره به خوبی غالب میشه؟

مگه تو فیلما همیشه خوبی برنده نیست؟

آخ یادم نبود اینا فیلمه.یادم نبود فیلما دروغن.یادم نبود فیلما آدما رو فریب

میدن.

واقعا نمیدونم چی دارم مینویسم.

از اینکه سرتون رو درد آوردم منو ببخشید.

این پست رو گذاشتم تا هم حرف دلمو زده باشم و هم هرکسی مطلب رو

خوند واسه آقاجونم و خاله ام فاتحه بخونه و صلوات بفرسته

+نوشته شده در سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت2:24توسط نوشین | |

چند روزی هست که آپ نکردم.اصلا حال و حوصله نداشتم.تو امتحانا بیشتر

میومدم سر میزدم.

بیکاری بد دردیه.وقتی بیکارم کمتر کار انجام میدم.یکشنبه ها کلاس عملیات

کشاورزی داریم.باید بریم وسط حیاط دانشگاه و باغچه ی دانشگاه رو آباد

کنیم.اصلا از همچین کاری ناراضی نیستما اما وسط محوطه ی دانشگاه هم

شد جا؟

اگر هم حیاط دانشگاه نباشه باید بریم جلو ساختمون جدید دانشگاه که وسط

بیابون ساختن و شرکت گاز و آب و برق راضی نشده بیاد  اونجا امکانات

بیاره.خلاصه این وضع دانشگاهمون.اما خداییش اگه استادمون خوب نبود که

تو این دانشگاه دق میکردیم.

قراره از هفته دیگه بریم فعالییتمون رو شروع کنیم.دعا کنید محصولاتمون

خوب بشه و از این آزمون با نمره ی بیست و سر بلند بیایم بیرون.

دعا یادتون نره.

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت16:54توسط نوشین | |

گاه در آن حالی که دوست داریم نیستیم

گاه آنچه میخواهیم بدست نمیاوریم

گاه پیشامدها را در نمیابیم.

گاه زندگی ما را به سویی می فرستد که در اختیار ما نیست.

در همین لحظات است که بسیاری از ما

به کسی نیازمندیم که به آرامی همدردمان باشد

حامی ما باشد

می خواهم بدانی ...

با تمام وجود با تو هستم

و به یاد آر که گر چه امروز زندگی سخت می نماید

اما فردا روزی دیگر است.

Sometimes we do not feel like we want to feel

Sometimes we do not achieve what we want to achieve

Sometimes things that happen do not make sense

Sometimes life leads us in directions that are beyond our control

It is at these tames,most off all

That we need someone who will quietly understand us

And be there to support us

I want you to know …

That I am here for  you in every way

And remember that though things may be difficult now

Tomorrow is a new day

سوزان پولیس شوتز 

Susan Polis Schutz

+نوشته شده در شنبه نهم بهمن 1389ساعت16:26توسط نوشین | |

 

بی خبر از همدگر آسوده خوابیدن چه سود

بر مزار مردگان خویش نالیدن چه سود

 

زنده را باید به فریادش رسید

ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود

 

زنده را در زندگی دستش بگیر

ورنه مشکی از برای مرده پوشیدن چه سود

 

زنده را تا زنده است قدرش بدان

ورنه بر سنگ مزارش کوزه گل چیدن چه سود

 

با محبت دست پیران را ببوس

ورنه بر روی مزارش تاج گل چیدن چه سود

 

یک شبی با زنده ها غمخوار باش

ورنه بر روی مزارش زار نالیدن چه سود

 

تا زمانی زنده ایم با همدگر بیگانه ایم

در عزاها روی همدگر ببوسیدن چه سود

 

گر توانی زنده ای را شاد کن

در عزا عطر و گلاب ناب پاشیدن چه سود

 

گر نرفتی خانه اش تا زنده بود

خانه صاحب عزا شبها بخوابیدن چه سود

 

گر نپرسی حال من تا زنده ام

گریه و زاری و نالیدن چه سود

 

سالها عید آمد و رفت و نکردی یاد من

جای خالی مرا در خانه ام دیدن چه سود

گر نکردی یاد من تا زنده ام

سنگ مرمر روی من چیدن چه سود

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت13:42توسط نوشین | |

بابابزرگم روز سه شنبه ساعت ۳ نیمه شب فوت کردن.چند وقت

نیومدم ناراحت نشین.

 

+نوشته شده در جمعه سوم دی 1389ساعت22:52توسط نوشین | |

با حسین از یا حسین یک نقطه دارد فاصله

یا حسین گفتن کجا و با حسین بودن کجا

تاسوعا و عاشورای حسینی را به همه تسلیت میگم

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت21:9توسط نوشین | |

 

می شود رنگ نگاه یاس را

با نگاه آبی ات پیوند داد

می شود در باغ همپای نسیم

به شقایق یک سبد لبخند داد

 

می شود با بال سرخ عاطفه

تا فراسوی افق پرواز کرد

می شود با یاری حسی لطیف

عشق را با یک تپش آغاز کرد

 

می شود با دستی از جنس بهار

تک تک پروانه ها را تاب داد

می شود با جرعه ای از اشک شوق

باغ سرخ لاله ها را آب داد

 

می شود با یک نگاه ماندگار

از طلوع شهر رؤیاها شعر گفت

می شود گل های دل را آب داد

می شود تا آبی دریا شکفت

 

می شود در جاده های آرزو

مثل بید پاک و مجنون تاب خورد

می شود قویی غریب و تشنه بود

از لب دریاچه دل آب خورد

 

می شود از شهر پاک پنجره

سوی حسی ماندنی پرواز کرد

می شود همبازی پروانه شد

برگ های لادنی را ناز کرد

 

می شود یک شاخه گل را هدیه داد

می شود  با خنده ای پایان گرفت

می شود یک لکه ابر پاک بود

می شود آبی شد و باران گرفت

 

پس بیا دنیای پاک قلب را

جایگاه رویش گل ها کنیم

با نگاهی روح را رنگی زنیم

با تبسم خانه را زیبا کنیم

 

معنی این حرف ها یعنی بیا

از تمام کینه ها عاری شویم

زخم یک پروانه را درمان کنیم

در کویر سینه ای جاری شویم

 

مریم حیدرزاده

+نوشته شده در جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت20:36توسط نوشین | |

 

 

پنجم آ‌ذر

تولدمه

تولدم 

مبارک

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت23:43توسط نوشین | |